تنگه هرمز عامل بازدارندگی نیست
حسین قتیب
نهایتا اهرم فشار آن هم زماندار است.نخستین درس راهبردی از جنگ چهل روزه که هنوز پایان نیافته این است که باید تمایزی دقیق و غیرقابل اغماض میان «بازدارندگی» و «اهرم فشار» قائل شد. در این چارچوب، بازدارندگی به معنای توانایی جلوگیری از اقدام دشمن از طریق تهدید معتبر به تحمیل هزینهای غیرقابلقبول است، بهگونهای که طرف مقابل اساساً از انجام کنش نظامی، بهویژه کنشی با پیامدهای وجودی منصرف شود. این منطق بر دو ستون استوار است: قابلیت واقعی و اعتبار تهدید. بدون ترکیب این دو، بازدارندگی به سطحی از «سیگنالدهی توخالی» فروکاسته میشود.
در مقابل، تنگه هرمز، علیرغم اهمیت ژئوپلیتیکی فوقالعادهاش، در این چارچوب مفهومی، یک ابزار بازدارندگی محسوب نمیشود. کارکرد اصلی آن در حوزه «دیپلماسی اجبار» (coercive diplomacy) یا به تعبیر دقیقتر شلینگ، «وادارسازی» (compellence) قرار میگیرد، نه بازدارندگی. این تنگه میتواند جریان انرژی جهانی را مختل کند، هزینههای اقتصادی قابلتوجهی به بازیگران بینالمللی تحمیل نماید و حتی در کوتاهمدت رفتار آنها را تعدیل کند، اما فاقد آن کیفیتی است که بتواند یک بازیگر اتمی مانند امریکا یا اسراییل را از اتخاذ تصمیم به اقدام نظامی بازدارد. به بیان دیگر، این ابزار بیشتر برای «تغییر رفتار» پس از شروع یک بحران یا در میانه آن کارآمد است، نه برای «جلوگیری از وقوع» آن.
خطای مهمی که در گفتمان سیاستی و عمومی ایران شکل گرفته و تا حدی نیز بازتولید میشود، این است که تنگه هرمز بهعنوان یک عامل بازدارنده معرفی میشود. این یک خطای ادراکی است که پیامدهای عملی مهمی دارد، زیرا باعث میشود ارزیابی نادرستی از موازنه قدرت و ظرفیتهای واقعی کشور صورت گیرد. شواهد تجربی اخیر این تمایز را بهوضوح نشان میدهد. در روزهای ششم و هفتم آوریل، با تهدید ترامپ برای نابودی تمدن، ایران با سطحی از تهدید مواجه شد که در ادبیات امنیتی بهعنوان تهدید وجودی قابل تعریف است. اظهارات دونالد ترامپ، نشان داد که ابزارهایی مانند تنگه هرمز عملاً قادر به جلوگیری از چنین سطحی از تهدید نیستند. این دقیقاً همان نقطهای است که تفاوت میان deterrence و coercive leverage بهصورت عینی آشکار میشود.
در سطح منطقهای نیز، منطق بازدارندگی هستهای چارچوب رفتار بازیگران را بهشدت محدود کرده است. حضور یک بازیگر دارای ظرفیت هستهای مانند اسراییل ، سطح تنش را در سقفی مشخص نگه میدارد. این وضعیت با آنچه در نظریه «پارادوکس ثبات-بیثباتی» (stability-instability paradox) شناخته میشود همخوانی دارد: در حالی که بازدارندگی هستهای مانع از جنگ تمامعیار میشود، در سطوح پایینتر، درگیریها و اقدامات محدود ادامه مییابند. پس از حملات به نطنز و تأسیسات اصفهان، واکنش ایران در چارچوبی محدود باقی ماند. این محدودیت را نمیتوان صرفاً به فقدان توان نسبت داد، بلکه باید آن را نتیجه محاسبهای عقلانی در سایه ساختار بازدارندگی هستهای دانست؛ ساختاری که هزینههای عبور از یک آستانه مشخص را بهشدت افزایش میدهد.ایران نهایتا توانست خوابگاه کنار دیمونا را هدف قرار دهد و نه فراتر.
از منظر اقتصاد سیاسی بینالملل نیز، اتکا به اهرم تنگه هرمز با محدودیتهای ساختاری جدی مواجه است. این ابزار بهطور ذاتی هزینهها را به بازیگران ثالث منتقل میکند، بهویژه به اقتصادهایی مانند چین و کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس که به جریان پایدار انرژی وابستهاند. در نتیجه، استفاده بلندمدت از این اهرم نهتنها پایدار نیست، بلکه میتواند به شکلگیری ائتلافهای مقابلهای و واکنشهای متقابل در قالب فشارهای چندجانبه یا حتی «محاصره اقتصادی» از سوی امریکا یک منبع قدرت پایدار باشد، یک اهرم پرهزینه و کوتاهمدت است که استفاده مکرر از آن، بازدهی نزولی خواهد داشت.
حرف من این است که تنگه هرمز باید در جایگاه واقعی خود فهم شود: یک ابزار مهم ژئوپلیتیکی برای اعمال فشار اقتصادی و تأثیرگذاری بر رفتار بازیگران، نه یک سازوکار بازدارندگی در معنای کلاسیک آن. خلط این دو مفهوم، نهتنها از نظر نظری نادرست است، بلکه در سطح عملی نیز میتواند به محاسبات راهبردی خطا و در نهایت، مواجهه با تهدیدهایی منجر شود که ابزارهای موجود قادر به مهار آنها نیستند. درک این تمایز، برای هرگونه بازاندیشی در سیاست خارجی و امنیتی، یک ضرورت بنیادین است. فریب مکارانی که آن را به جای ابزار بازدارندگی میخواهند به شما قالب کنند نخورید!
@kafaealirezaa
